کارمندم. زندگی‌م رو می‌چرخونم و می‌تونم از هر تفریحی به خاطر تحقق رویاهام بگذرم. توی ثانیه ثانیه‌ روزهایی که سپری می‌کنم، هرگز از آرزوهام دست‌ نمی‌کشم. دلم جایی شبیه اینجا رو می‌خواست. چراغش رو روشن کردم. پس دستت رو به من بده و با من بیا...

وبلاگ نویسی

آرزوهای دست‌یافتنی

ففیلم‌هایی که هیچ‌وقت ساخته نشدند. داستان‌هایی که سال‌ها توی ذهن مرور شدن و هیچ‌وقت کسی اونا روی کاغذ نیاورد. سازهایی که گوشه‌ی اتاق خاک خوردند و همیشه نبود وقت کافی و کلاس‌هایی که فکر می‌کردیم گرون هستند، مانع نواختن‌شون شد. مهارت‌هایی که همیشه خواستیم یاد بگیریم‌ و حتی یکی دو بار سراغ کلاس‌هاش رو گرفتیم و تا پای ثبت‌نام هم رفتیم، ولی همه‌چیز همونجا متوقف شد. سفرهایی که دوست داشتیم بریم، شهرهایی که دلمون می‌خواست ببینیم، آدم‌هایی که دوست داشتیم سر بحث رو باهاشون باز کنیم، حرف‌هایی که تا قبل از اینکه دیر بشه باید می‌زدیم. ‌معلمی که بی‌مقدمه سوال می‌پرسید و جواب‌هایی که سال‌ها بلد بودیم و هیچ‌وقت اعتماد به نفس گفتنش رو نداشتیم. عکس‌هایی که حتی فیلترهای اینستاگرام رو با دقت واسشون انتخاب کردیم. کپشن‌هایی که چند بار خوندیم و ادیت کردیم. اما دم آخر یه بک زدیم و بیخیالش منتشر کردنشون شدیم.

چقدر و چقدر زیاد از این چیزها داریم توی زندگی‌مون، توی ذهنمون، توی سال‌هایی که گذشت. روزهایی که سپری شد. کارهایی که خواستیم انجامشون بدیم و هی یه حسی مانع‌ش شده. هی برگشتیم به خودمون گفتیم: «خوب که چی؟» همه‌ش امروز و فردا کردیم. هنوزم داریم این کارها رو می‌کنیم. هنوزم می‌گیم از شنبه، از دفعه‌ی بعد، وقتی فارغ‌التحصیل شدیم، وقتی حقوق گرفتیم، … دقیقن منظورم اون چیزهایی‌ه که برای همه‌مون یه لیست بلندبالاست. مثل همین وبلاگ! آرزوی دست‌نیافته‌ی سال‌های نوجوانی من و با این چشم‌انداز که حتی اگر تنها مخاطبش خودم باشم، بالاخره واقعی شد.

وبلاگ نویسی

سال‌هاست دغدغه‌ش رو دارم. سالهاست دلم بدجور می‌خواد داشته باشمش. تا اینکه آبان نود و شش همه‌چیز اینجا شروع شد. شاید یکی دو سال دووم داشته باشه یا شاید تا سال‌ها هی بیام و اینجا دغدغه‌ها و دیوونه‌بازی‌هام رو براتون بنویسم. وقتی جایی میرم دنبال گرفتن چند تا عکس خوب برای وبلاگم باشم. ویدیوهای باحال بگیرم وبا اشتیاق بیشتری ماجراجویی کنم. با من بیاید…

دیدگاهتان را بنویسید