کارمندم. زندگی‌م رو می‌چرخونم و می‌تونم از هر تفریحی به خاطر تحقق رویاهام بگذرم. توی ثانیه ثانیه‌ روزهایی که سپری می‌کنم، هرگز از آرزوهام دست‌ نمی‌کشم. دلم جایی شبیه اینجا رو می‌خواست. چراغش رو روشن کردم. پس دستت رو به من بده و با من بیا...

مهاجرت

ای کاش آدمی وطنش را…

ههمیشه وقتی حرفی از مهاجرت و رفتن و زندگی یه جای دیگه این دنیا بود، ته دلم یه چیزی یه جوریش می‌شد. اما اون حس هیچ‌وقت به اندازه‌ای نبود که باعث بشه حتی کوچک‌ترین اقدامی واسش انجام بدم. ته ته ذهنم فکر می‌کردم هنوز یه کارهایی اینجا دارم. هنوز اون حسی که برای رفتن باید توی وجود من باشه نبود. هنوز نبود اون حسی که بیاد بگه دیگه اینجا جای موندن نیست. هیچ‌وقت از وضعیت زندگی‌م رضایت کامل نداشتم اما شرایط اون‌قدرا هم بد نبود. هی یه چیزی توی ذهنم می‌گفت: «اصلا مگه تو اینجا همه تلاشت رو کردی؟» خوب جوابش واضح و صریح همیشه جلوی چشمم بود: «نه!» شاید حجاب اجباری یا رعایت نشدن ساده‌ترین حقوق انسانی و چیزهایی مثل این، برای من اون دلایل کافی برای مهاجرت رو نداشت. تصمیم گرفتم تلاشم رو برای ساختن یه زندگی توی هر سطحی که در توانم باشه انجام بدم.

مهاجرت
پاسپورت ایرانی و زیر و رو کردن نقشه و … این سوال که «کجا می‌تونم برم؟»

اومدنم به تهران، بعد از تجربه چهارساله‌ی دوره کارشناسی دانشگاه شیراز و زندگی خوابگاهی توی شهر شیراز، تحول بزرگی توی زندگیم بود. یکی دوسال درگیر بودن با کارهای متفرقه و ارشدی که نیمه‌کاره رها شد، در آخر من رو رسوند به دیجی‌کالا. دیجی‌کالایی که بدون هیچ قید و شرطی استخدامم کرده بود و واسم تبدیل شد به یه نقطه‌ی عطف. بعد از یه تجربه ناموفق از همخونه شدن با دوست صمیمی م، تصمیم گرفتم تنها زندگی کنم. ذره ذره خونه زندگی خودمو ساختم. اما از یه جایی به بعد دیگه فکر رفتن کم‌کم اومد توی سرم که انگار دیگه هیچ چیزی اینجا برای من اتفاق جدیدی نبود. تجربه ارتباط با آدم‌های دیگه از کشورهای دیگه و چند سفری که توی اون تونسته بودم کمی خودم رو محک بزنم، شاید توی شکل‌گیری این تصمیم بی‌تاثیر نبودند. شروع کردم به آلمانی خوندن و کلاس رفتم و برنامه ریزی کردم و رویا توی سرم داشتم، تا اینکه یهو از اوایل سال نود‌و‌هفت همه‌چی به‌هم ریخت و هی بدتر و بدتر شد. برنامه‌ریزی دقیقی که مو لای درزش نمی‌رفت، تبدیل شد به اگر و اما و گاهی ناامیدی که تا عمق وجودم رو به درد می‌آورد. الان علاوه بر تلاش برای ادامه حیات توی این شرایط اقتصادی سخت ایران، برنامه‌ی رفتن و غلبه بر حجم زیادی از ناامیدی هم شده کار هر روز و هر لحظه‌م.
شما تا حالا به مهاجرت فکر کردید؟ ممکنه مثل من دارید مقدماتش رو انجام می‌دید. یا حتی شاید فکر کنید رفتن کار احمقانه‌ایه و چرا آدم باید یک روز وطنش رو بذاره و بره. یا حتی ممکنه سال‌هاست که رفتید و یه گوشه‌ای از این دنیا دارید این نوشته رو می‌خونید. اما واقعا …

«ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه‌ها (در جعبه‌های خاک)
یک روز می‌توانست
هم‌راه خویشتن ببرد
هر کجا که خواست
در روشنای باران
در آفتاب پاک»

(شفیعی کدکنی)

بهم بگید. دوست دارید راجع به پروسه‌ی رفتن و ماجراهایی که ممکنه توی این راه واسم پیش بیاد چیزی بنویسم؟

دیدگاهتان را بنویسید