کارمندم. زندگی‌م رو می‌چرخونم و می‌تونم از هر تفریحی به خاطر تحقق رویاهام بگذرم. توی ثانیه ثانیه‌ روزهایی که سپری می‌کنم، هرگز از آرزوهام دست‌ نمی‌کشم. دلم جایی شبیه اینجا رو می‌خواست. چراغش رو روشن کردم. پس دستت رو به من بده و با من بیا...

دیجی کالا

چرا استعفا از دیجی کالا یکی از سخت‌ترین تصمیم‌های زندگیم بود؟

تتصور کن شغل نسبتا خوبی داری؛ کارمند یه شرکت بزرگ و شناخته‌شده‌ای. حقوق بخور و نمیر، امکانات کافی، بیمه و امنیت شغلی نسبی، فضای امن و شاد و خلاصه همه چیزهایی که کارمند جماعت آرزوش رو داره، یک جا و در کنار هم داری. توی این میون فقط کافیه یه عکس از همکارهات توی اینستاگرام استوری کنی، تا سیل پیام‌های «شما توی دیجی‌کالا کار هم می‌کنید یا فقط عشق و حاله؟!» واست فرستاده بشه. اون طرف داستان هم یه سری‌ از دوست‌هات هستن که مدام فکر می‌کنن که «دیجی کالا تو رو استثمار کرده و اصلا تو رو چه به کارمندی؟!» مدام بهت پیام میدن که «نادیا حیف تو نیست؟ از اونجا بیا بیرون. باهم بریم سفر!» حالا تو هی بیا بگو بابا حالا گیریم بخوام استعفا بدم، از کجا پول بیارم با تو بیام سفر؟ یه دسته‌ی دیگه هم هستن که مدام این ور و اون ور پزت رو میدن که ببینید «این دوست ما توی دیجی کالا کار می‌کنه» و خفنه و فلان. خلاصه اینکه این کارمندی چیزیه که هر کسی به نوع خودش یه نسخه واسه آدم می‌پیچه. ولی در نهایت هیچ‌کس نمی‌دونه توی دل خسته و غمگین توی کارمند چی می‌گذره؟

حالا نکته اینجاست که اینجا و این لحظه چی میشه که واقعا تصمیم به استعفا می‌گیری؟

دیجی کالا

بمونم یا برم؟

دلایل ما برای موندن، نموندن یا رفتن و کندن از هر چیزی و هر جایی، فقط به خودمون و اون حجم از افکاری که شب و روز دست از سرمون برنمی‌داره، برمیگرده. همیشه هستن آدمایی که میان و می‌گن: «آره بابا برو. اینجا موندن فایده نداره.» یا دسته‌ی دیگه که میگن: «اگه بری چطور میخوای زندگیت رو بگذرونی؟ اوضاع کار داغونه، بیچاره میشی و …» برای منم همه این‌ها وجود داشت. اما در نهایت کی جای من بود؟ هیچ‌کس! هرکس تجربه‌ها و رویاهای خودش رو داره. حتی همکار بغل دستی‌ت که روزی هشت، نُه ساعت داره تو رو می‌بینه، یه آدم دیگه‌ست با طرز تفکر و رویاهای خودش که نمی‌تونه درک کنه توی کله‌ی تو چی می‌گذره.

دیجی کالا

نادیای کارمند

اینکه سه سال و نیم یه کارمند وقت‌شناس باشی که هر روز حدود ساعت ۷ صبح از خوب بیدار شده، کمترین مرخصی‌های ممکن رو گرفته و هیچ‌وقت نشده که دیر برسه و این داستان‌ها، یعنی کارمند بودن اون قدرا هم براش سخت نیست. اینکه بعد از این چند سال دلیل من از این کار این بوده که من برای کارمندی به دنیا نیومدم، ایده‌ی درستی نیست. بالاخره آدم توی زندگیش شرایط و حال و روز مختلف داره. یه روزهایی ممکنه توی سفر باشی و از هر دیوونه بازی‌ای استقبال کنی و بدون برنامه‌ریزی یه کارهایی رو انجام بدی و در آخر خوشحال و راضی سفرت رو تموم کنی. اما این راه همه‌ی زندگی نیست. (یعنی من آدمش نیستم!) یه وقتایی هم باید آنتایم، دقیق و جدی بچسبی به کارت تا یادت بیاد یه هدف‌هایی داری و زندگی یه معنا و مفهومی داره و آسایش راحت به دست نمیاد.

یادمه اولین روزی که به دیجی کالا رفتم، فکر می‌کردم بزرگ‌ترین دستاورد زندگیم رو به دست آوردم و همچنان این حس رو دارم. اینکه با انتخاب خودم رشته‌ای رو انتخاب کنم که همیشه همه مدام بهم گفته باشن: «اااا مگه برای این رشته‌ها هم کار هست؟» و هی سرخورده بشم و در انتهای اون همه حس منفی اطرافیان، استخدام توی رشته تخصصیم و توی شرکتی اسم و رسم‌دار باشه، واقعا یه اتفاق نادر بود. توی یه لحظه. خیلی شانسی. اونم بدون پارتی‌ و آشنا و این‌چیزهایی که معمولا توی پیدا کردن کار حرف اول رو می‌زنن.

دیجی کالا

چی شد که من هم رفتم؟

عجیبه که بعد از گذشت زمان کمی که از استخدامت توی دیجی کالا می‌گذره، به خودت میای می‌بینی عاشق کارت هستی، مثل حسی که به خونه‌ی پدریت، به وطنت داری. همین بهت انرژی میده که بمونی و تلاش کنی. برای هر دیوونه‌بازی‌ای انرژی داری. پا می‌شی میری پیک دیجی کالا می‌شی و هر خل و چل بازی‌ای که در توانت هست رو انجام می‌دی. اما این داستان یه پایانی هم داره.

تجربه ثابت کرده بود که برای من که یه روز توی اردیبهشت‌ماه سال ۹۲، چمدونم رو بستم که یه هفته برای نمایشگاه کتاب بیام تهران و نمی‌دونم چی شد که با همون چمدون اینجا موندم، شاید رفتن و دل کندن از هر کسی و هر چیزی و هر جایی کار سختی باشه، اما غیرممکن نبود.

یه وقت‌هایی شاید همه‌چیز عالی نباشه. خوش‌بینانه خوبه و بدبینانه قابل‌تحمله. اما وقتشه راه‌ت رو عوض کنی. باید یه تغییری ایجاد کنی. شاید بعد از اون زندگی سخت‌تری داشته باشی، اما دیگه موندن راضیت نمی‌کنه. وقتشه که بری سراغ کارها و تجربه‌های جدید و خودت رو یه جای دیگه و توی شرایط دیگه‌ای محک بزنی.

دیجی کالا

من فکر می‌کنم آدم باید تا وقتی هنوز به درد می‌خوره و هنوز امکان موندن داره، بره. تا وقتی محبوبیت داری، تا وقتی روت حساب میشه، تا وقتی می‌تونی بمونی، بری. انتخاب کنی. نه اینکه انتخاب بشی.

وقتی روز آخر مدیرت -با وجود همه کم و کاستی‌هات و کارهایی که بارها بهت سپرده و شاید اون‌طور که باید از پسشون بر نیومدی- همه هم تیمی‌ها رو یه جا جمع کنه و جلوی همه ازت تشکر کنه و همه با وجود اینکه می‌دونن تو عالی و بی‌نقص نبودی، واست دست بزنن و تو تا سر حد مرگ اشک بریزی، اما از تصمیمت پشیمون نشی. اینجا دقیقا وقت رفتنه! اینجا می‌تونی به خودت بگی ببین سخته اما انتخاب خودته، پس پاش وایسا!

دیجی کالا

من ۲۱ اردیبهشت ۹۴ به دیجی کالا رفتم و ۱ آبان ۹۷ خداحافظی کردم. قلبم با کلی خاطره همیشه کنار اون تیم دوست‌داشتنی می‌مونه.

دیدگاهتان را بنویسید